هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
579
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
طمع نمىورزيد ولى وقتى ديوار از خشت اول كج گذارده شد ، قريش ميان خود در اين باره به نزاع افتاد و آزادشدهها و فرزندان آزادشدهها يعنى تو ( اى معاويه ، و يارانت ) نيز چشم طمع به آن ( خلافت ) دوختى حال آنكه رسول خدا ( ص ) فرموده است تا آنگاه كه امتى ، كار خود را به مردى واگذارد كه در ميان آنها كسى داناتر از او يافت مىشود ، رو به افول مىگذارند و سير نزولى طى مىكنند تا آنكه از كار خود دست كشند و به آنچه ترك كرده بودند ، بازگردند . بنى اسرائيل هارون را رها كردند در حالى كه مىدانستند او جانشين موسى بر آنهاست و به سامرى ، چسبيدند و اين امت نيز پدرم را رها كردند و با ديگرى بيعت كردند حال آنكه از رسول خدا ( ص ) شنيده بودند كه او مىفرمود : تو به من همچون هارون به موسايى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد . و ديدند پيامبر را كه چگونه از دست قومى كه ايشان را به خداى دعوت مىكرد گريخت و وارد غار گرديد در حالى كه اگر يارانى داشت ، فرار نمىكرد ، و افزود : آنگاه كه پيامبر وارد غار گرديد و يارانى نداشت ، بىنياز بود پدرم نيز چنين بود و من نيز آنگاه كه اين امت مرا رها كردند و زبونى نشان دادند ، نيازى به آنها نداشتم اينها سنتها و حكمتها و امثالى است كه در پى يكديگر مىآيند ( و تكرار مىگردند ) . آنگاه رو به جمعيت انبوه كرده فرمود : سوگند به خدايى كه محمد را به حق برگزيد هيچ كس از حق ما اهل البيت چيزى نمىكاهد جز آنكه خداوند از كارش بكاهد و هيچ كس بر ما مسلط نخواهد گشت و عاقبت ، از آن ماست و تو مدتى ديگر ، اين را خواهى دانست . و رو به معاويه كرد و دشنام او به پدرش را پاسخ داد و فرمود : « اى آنكه از على ياد كردى من حسن هستم و پدرم على است و تو معاويه و پدرت صخر ، و مادرم فاطمه و مادرت هند و جدم رسول خدا و جد تو ، عتبة بن ربيعة و جدهام خديجه و جدهات قتيله است پس لعنت خدا بر آن كس از ما كه كمتر شناخته شده است ، حسب و نسبش در گذشته و حال ، فروتر باشد و در كفر و نفاق ، سابقهء بيشترى داشته باشد در اينجا بود كه به تعبير راوى صداى آمين ، آمين از هر سوى ، برخاست و من مؤلف اين كتاب نيز مىگويم آمين ، آمين يا رب العالمين » . امام حسن در اين خطبهء خود ، همهء مراحلى را كه امير المؤمنين على ( ع ) از آنها گذشت ، مطرح ساخت و ميان آنها و حوادثى كه او را ناگزير به صرفنظر كردن از خلافت به سود معاوية بن هند ، ساخت و نيز ميان حوادثى كه بر پدرش گذشت و منجر به دور